‏نمایش پست‌ها با برچسب لحظه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب لحظه. نمایش همه پست‌ها

جمعه، اردیبهشت ۲۴

همین چند لحظه پیش

با بطری آب پرتقال پاکبان و پاکت مارلبرو نشسته ام گوشه ی بالکن، زیر سایه ی  بارانی که بی استعاره نرم می بارد. ابی کنارم از لای دیالوگ های بهروز وثوق در فیلمی که اسمش را نمی دانم می خواند "ماهی تنگ بلور دریا رو خواب میبینه...". سینه ام دیگر جا ندارد انگار؛ دود به زور پایین می رود. سیگار را نصفه پرت می کنم پایین. بلند که می شوم و به سمت در می روم به نظرم می رسد که، مثل چند شب گذشته، حرکت سایه ای را دیده ام در نوری که از اتاقم می تابد. پا می گذارم به اتاق. صندلی ام پشت به من چرخیده. خالی ست. از پشت که خالی به نظر می رسد. فکر می کنم، نه، آرزو می کنم خدا را، وقتی می رسم روبروی صندلی، مثل یک موجود کوچک افسانه ای، ببینم که نشسته آنجا، با لبخند، منتظرم، و دارد با انگشت هایش بازی می کند. سلام کنیم، حال و احوال کنیم و درد دل، بگویم که دلم تنگ شده برایش و بنشینیم تا صبح، قبل از این که کسی بیدار شود، یواشکی گپ بزنیم. و من یک بار برای همیشه باورش کنم، یک باره همه ی سؤال هایم را با هم بپرسم، یک بار مطمئن شوم که جوابی هست، بدانم که کسی هست که تمام جواب ها را یک جا داشته باشد، بدانم کسی هست که همیشه بداند چه باید کرد؛ خیالم راحت شود و دم صبح، هوا که داشت روشن می شد پرده را ببندم، گلوله شوم زیر پتو و با لبخند، در حالی که نشسته بالای سرم، یا دستی به سرم می کشد حتی، بخوابم.
سه قدم فاصله ی در بالکن تا صندلی تمام این رؤیا را قد می دهد.
 صندلی خالیست. می روم بطری را می گذارم در یخچال، می نشینم پای لپتاپ و شب ابی را دانلود می کنم. و هر از گاهی سری می گردانم سمت صندلی ام که هنوز، که همیشه خالیست.