متوجه شدم که به طور ناخودآگاه فکر می کردم که وقتی دستمو به صورتم می کشم محتویات و به طور کل خواص فیزیکیش به صورتم منتقل می شه و اصلاً انتظار عکسش رو نداشتم. این رو زمانی فهمیدم که بعد خشک کردم دستم با این خشک کن اتوماتیکا،سعی کردم صورتمو با دست کشیدن خشک کنم.
ضمناً من توی همون دسشویی برای اولین بار در زندگیم با یکی از این آبریزگاه سرپاییا که تو فیلم خارجیا هس آشنا شدم و مقادیر زیادی باهاش بازی کردم.
در مجموع می شه گفت یکی از مکاشفه آمیز ترین توالتایی بود که تا به حال تجربه کردم.
نمایش پستها با برچسب سفرهای استانی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب سفرهای استانی. نمایش همه پستها
دوشنبه، تیر ۸
شنبه، فروردین ۲۹
چهارشنبه، شهریور ۶
جاده
الهی، گاهی، نگاهی
این دیگه ربطی به راهداری نداشت، پشت کامیون دیدم. تنها مشکلش اینه که واسه مساحت پشت کامیون خیلی کوچیک بود. انگار هیچی تو این دنیا کامل نیست...
دوشنبه، شهریور ۴
هشدار II
به برآمدگی ایمنی نزدیک می شوید!
روابط عمومی راهداری گیلان،کارگروه پاسداشت زبان فارسی،بخش پوززنی از مازندرانی ها
توضیحاتشو حدس زدم ولی اون خط اول رو به جان حسینم رو تابلو وسط جاده نوشته بودن،واسه هشدار سرعت گیر!
شنبه، شهریور ۲
هشدار
تجاوز به حریم رودخانه = تجاوز رودخانه به حریم شما!
اینا همه ش رو حسابه، برنامه ریزی شده است. می خوان اصل "چشم در برابر چشم" یا همون "موشک جواب موشک" سابق رو تا پایان افق بیست ساله در کنار انتخاب طبیعی ثبت کنن بعدم تصویر انکف مونده ی خبرنگار و مفسران "فاکس نیوز" رو نشون بدن، نابود شن کلاً.
روابط عمومی راهداری مازندران.
سهشنبه، مرداد ۲۹
هدف
همین طور که از کنارش می گذشتم تصویرش تو ذهنم شکل می گرفت؛
به سختی از کوه بالا رفته بود؛ سر ظهر، زیر آفتاب خشک کوهستان. چند بار قوطی از دستش افتاده بود و مجبور شده بود همه ی راه رو برگرده و دوباره از اول. حتی یه بار پاش لیز خورد و نزدیک بود پرت شه. اما تسلیم نشد. انقدر تلاش کرده بود تا بالاخره کاری رو که تموم ذهنش رو گرفته بود به انجام برسونه. حالا رسیده بود؛ غرق عرق؛ خسته و کوفته و زخمی. فقط واسه اینکه روی صخره ی بزرگ کنار جاده بنویسه :
به سختی از کوه بالا رفته بود؛ سر ظهر، زیر آفتاب خشک کوهستان. چند بار قوطی از دستش افتاده بود و مجبور شده بود همه ی راه رو برگرده و دوباره از اول. حتی یه بار پاش لیز خورد و نزدیک بود پرت شه. اما تسلیم نشد. انقدر تلاش کرده بود تا بالاخره کاری رو که تموم ذهنش رو گرفته بود به انجام برسونه. حالا رسیده بود؛ غرق عرق؛ خسته و کوفته و زخمی. فقط واسه اینکه روی صخره ی بزرگ کنار جاده بنویسه :
ثمیرا
سهشنبه، مرداد ۱
دنیای کوچک کوچک کوچک
اجتماعات بشری می تونن واقعاً محدود باشن.
رنگرزی غلام؛ 50 قدم بالاتر از چهارراه - نرسیده به میدان - جنب ویدئوکلوپ
در این حد!
رنگرزی غلام؛ 50 قدم بالاتر از چهارراه - نرسیده به میدان - جنب ویدئوکلوپ
در این حد!
اشتراک در:
پستها (Atom)