دوشنبه، بهمن ۱۹

Vandalism

یادش به خیر اون زمانا که افکار به ذهن آدم "خطور" می کردن. حالا دیگه اینا ام وحشی شدن؛ "هجوم" میارن فقط.

پ.ن. گله ای

یکشنبه، بهمن ۱۸

مغز غیر مسلح

یه زمانی بود که سادگی و زود باوری نهایتاً منجر به این می شد که پسرخاله هات بذارنت سرکار. اما این روزا که دروغ قاعده ست و صداقت استثنا اگه فک کنی  دوس دختر دوستت - یکی از دوس دخترای دوستت - که ساعت 12 شب زنگ زده بهت که مطمئن شه بی.افش داره بهش خیانت می کنه، نگران رفیقت بوده که داره دنبالش می گرده قطعاً احمق به حساب میای. تازه باید احساس گناهم بکنی!

دوشنبه، بهمن ۱۲

قانون شماره ی 2 وبلاگ نویسی

اعتقاد و التزام عملی به اینکه خداوند(ع) شخصاً و به صورت روزانه وبلاگ شما را مطالعه می کند و پیگیرترین مخاطب شماست.

یکشنبه، بهمن ۱۱

OoO0oOO

پسرک چشمش به دست پیرمرد است همیشه. پسرک فال می فروشد اما چشمش - نه به شیشه ی ماشین ها- به دست پیرمرد است همیشه. پیرمرد حباب می فروشد، پشت چراغ جهان کودک. پسرک نمی داند نهایت پرواز اینجا فال حافظ است. پسرک نمی داند اینجا کسی نمی فهمد اوج یک حباب را. پسرک نمی داند هیچ کس اینجا لیاقت حباب بازی را ندارد؛ اینجا، پشت چراغ جهان کودک.

پ.ن. بی لیاقت ها! برای پسرک حباب بازی کنید. 
بی لیاقت ها! به جای پسرک حباب بازی کنید.

جمعه، بهمن ۹

کنام شیران

قبول کنید که عصر طلایی ایرانیان مدت هاست که گذشته که ما پس از صادق هدایت هیچ ت*خم شاخصی هم در این مملکت نداشته ایم حتی.

پ.ن. جی[نقطه]دی[نقطه]سلینجر...[نقطه؛ پایان] 
و این ماه، همچنان ماه خونه.
پ.ن.1. این ماه دیگه اون ماه نیس، هس؟ ولی به هر حال ماه خونه.
پ.ن.2. مردن معمولی به خون ربط پیدا نمی کنه، می کنه؟ اما بازم ماه خونه.
پ.ن.3. این ماه، ماه خونه؛ یزید ..... ؟
پ.ن.4. اینا هیچ کدوم دخلی به سلینجر جدیداً فقید نداره، نه؟ در هر صورت سرنگونه خب.

چهارشنبه، بهمن ۷

قانون شماره ی 1 وبلاگ نویسی

شما از وبلاگ نوشتن ناراحت و سخت در عذابید و پیوسته در پی بستن وبلاگ خود می باشید، اما همواره چیزی، کسی یا کسانی مانع از تحقق این خواست عمیق درونی شما می شوند.

جمعه، دی ۲۵

Palasidation

مغز نویسنده ی وبلاگ مورد نظر پلاسیده است؛ لطفاً بعداً مراجعه کنید.
The mind of the writer of the weblog you're visiting is currently not available. Please try again later
بوق- بوق- بوق - بوق

پ.ن. هر چی نگا می کنم می بینم چندین ماه از آخرین باری که یه پست نسبتاً خوب تو این وبلاگ نوشتم که به دل خودم بشینه لااقل می گذره. باید یه کاری کنم ملت که پیجمو وا می کنن سلکشن پستام بالا بیاد مثلاً یا اصن بگم خود بلاگر یه جوکی چیزی سرهم کنه بذاره جلوشون آبرومون نره پیش مردم.

چهارشنبه، دی ۲۳

مضاحکه

میگه "خانم هیلاری کلینتون رسماً اعلام کرده که ما به طور نامحسوس از این آقایون حمایت مالی می کنیم، 400 هزار دلار هم تخصیص دادیم."
یا مثلاً میگه اسرائیل شیوه های براندازی رو از طریق قسمت فارسی سایت وزارت خارجه اش به سران فتنه اعلام می کرده.

من مخاطب که بزغاله و گوساله م هیچ، اون شیاطین بزرگ هم  با تمام دستگاه های سری شون انقد شعور نداشتن که اسناد محرمانه شون رو سند تو آل نکنن یعنی؟

سه‌شنبه، دی ۱۵

::.

سیصد و
شصت و
پنج

دوشنبه، دی ۱۴

یکشنبه، دی ۱۳

پدسسگا

اگر دین ندارید
آزاده هم نیستید
لااقل به بهونه ی دین انقد کثافت کاری نکنین دیگه.

شنبه، دی ۱۲

Braiwnes Aines Clowns

انگار که کارتون هرکول را روی صحنه ی چاه ارواحش پاز کرده باشی، فکرها توی مغزم همین طور که داشتند می چرخیدند و وول می خوردند یکهو چروکیده و پیر و خشک، ثابت شده اند و دستی هم که گاه به گاه دراز می شد تا یکی یکی بگیرد و بیرونشان بیاورد قبل از این که بپلاسند، همان جا، نرسیده به هیچ کدام خشکش زده و فلج مانده.

انگار که دریاچه ای یخ زده باشد و چندتایی ماهی هنوز تویش زنده؛ هر از گاهی چیزی زیر سطح مرده ی مغزم می لغزد و از جایی به جایی می رود - نه دور - و نه چیزی خارج می شود به هر حال و نه وارد؛ چیزی شبیه تقلاهای آخر ماهی ای که مجبور است بمیرد بیشتر. و من تنها یخ ها را حس می کنم که قلقلکشان می آید از این جنبش کوچک.

انگار که موش توی سرم لانه کرده باشد، هر از گاهی شروع می کند به جویدن چیزی آنجا و تیر می کشد فکرهایم، چشم هایم، مغزم. سیر که شد کمی می خوابد و از اولین کش و قوس های بیدار شدنش اضطراب فرا می گیردم تا لحظه ای که بزند اولین گاز را و تیر بکشد فکرهایم، چشم هایم، مغزم. گاهی با دود سعی می کنم  ببندم راهش را؛ دودها می چرخند توی سرم و پر می شوم از دود و آن وقت نه موشی هست، نه فکری، نه مغزی. می ماند یک صفحه ی سیاه سیاه، که کمی خون این جا و آن جایش ریخته؛ خون تازه ی سرخ. و نوری می تابد گهگاه به گوشه ای و تصویرترسناک در دل سیاهی پنهان شده ای ظاهر می شود لحظه ای، می ماند اندکی و می رود زود و می ماند کابوسش، شبحش در تاریکی؛ انگار که تونل وحشت شهربازی های بچگی.

انگار که .... فایده ندارد. دورش باید بیاندازم انگار.
دورش باید بیاندازم. انگار نه انگار.


پ.ن. عجالتاً حسم نسبت به این کشور نفرت مطلق است و تا زمانی برایم حائز اهمیت می باشد که مجبور به سکونت در آن هستم.

سه‌شنبه، دی ۸

20:30

سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به مناسبت تاسوعا و عاشورای حسینی و به منظور رفاه حال هم میهنان عزیز برای برگزاری مراسم عزاداری، تمامی وسایل ارتباط جمعی را 3 روز تعطیل اعلام کرد.

سبزآلود

لعنت به زمونه ای که دیگه توش نمیشه nothing else matters خوند.
لعنت به هر چیز و هر کسی  که "به ت*مم" رو گرفت ازمون.
لعنت به خون، لعنت به سنگ
لعنت به فکر، لعنت به حق
لعنت به من.

پ.ن. تولدت مبارک ولی جات خالی نیس.

جمعه، دی ۴

18+

برادران و خواهران عزادار من!
آیا می دانستید که با تبدیل هیئات، دسته جات و تکایا به نمایشگاه و فروشگاه داف و ج*ده عملاً هدف و نتیجه ی نهضت حسینی را به جاکشی تقلیل داده اید؟
 پ.ن. تازه اینکه من این همه دلم واسه محرم تنگ شده بود و ریدین توش رو به روتون نمیارم اصن.

سه‌شنبه، دی ۱

یلدا

چه فرقی هس بین ملتی که تو تشییع جنازه ی خمینی دو دستی تو سر خودشون می زدن و اینایی که واسه فوت منتظری؟
چه فرقی هس بین مرگ بر های 57 و مرگ بر های 88؟
چه فرقی هست بین ملت 57 و ملت 88؟
چه فرقی هس بین مسلسل به دستای سه تیغه ی 57 و گوله پشمی های کلت و چماق و اشک آوردار 88؟
چه فرقی هس بین حکومت نظامی های 57 و حکومت نظامی های 88؟
چه فرقی خواهد بود تهش؟

پ.ن. آیة الله منتظری حرف می زد آدم می خندید، ا.ن. هم حرف می زنه آدم می خنده. ولی فرق هس بین این و اون. خدا رحمتش کنه که حق رو با مزه می گف نه دروغ رو؛ که بامزگی حرفاش از سادگی و صداقتش بود نه از وقاحتش.

پ.پ.ن. جناب آقای رهبری! مرجع بزرگ تقلید عالم تشیع! عالم دین!
کدوم منطق فقهی، کدوم توجیه دینیِ اسلامی که نمایندگیش می کنی، کدوم قدرت این حق رو به شما می ده که از رفیع ترین مقام حکومتی این کشور و - بالفرض - از بلندترین جایگاه معنوی این عصر؛ از این سکوهای به هر حال دنیوی، تا عرش اعلا بالا بپری، جای خداوند(ع) بشینی، پاتو بندازی رو پات، دستتوقایم کنی زیرعبات و بعد یه نیم نگاهی بندازی این پایین و یکی مثل آیة الله منتظری رو نه تنها قضاوت، بلکه محکوم کنی به این که "در اواخر دوران حیات مبارک امام راحل امتحانی دشوار و خطیر پیش آمد"ه که توش مردود شده و مستحق عذاب و عقوبت الهیه، تا بعد بزرگوارانه از خداوند واقعی بخوای که "آن را با پوشش مغفرت و رحمت خویش بپوشاند" و "ابتلائات دنیوی" رو هم کفاره ی این خبط* بزرگش در نظر بگیری؟
معظم! سرانجام محتوم پریدن از سکو - هرچقدر بلند - سقوطه. فواره تا عرشم که بالا بره بالاخره پایین میاد. نگا کن چی زیر پاته.

پ.پ.پ.ن. اس.ام.اس های حاوی واژه ی "montazeri" توسط ایرانسل دلیور نمیشه. جدی.
و مفهومی وجود داره تحت عنوان "مث سگ ترسیدن". به هرحال.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* همون خبطی که سر سبز خیلی ها به جرم ارتکابش بر باد رفته به تبر شبه معصومینی که سایه شون به لطف خدا بر سرماست؛ به امر خدایی که شما تعریفش می کنید.

جمعه، آذر ۲۷

سورئال

از اتاقم بیرون می آیم. تلوزیون دارد "شور حضور مردم در حمایت از ولایت" نشان می دهد. به راهم ادامه می دهم و به دستشویی می روم.

پ.ن. همین.

چهارشنبه، آذر ۲۵

راهیان نور


محاسنش از صورت، تارهای ریشش از هم و نگاهش از ران های لوند دختران دانشجو جدا نمی شد.
او به دانشگاه آمده بود تا حافظ ناموس میهنش باشد و رهبری و ولایت؛ اگر می گذاشتند تمرکز کند.
بر پروردگارش توکل، بر شیطان رجیم لعنت و - "یا علی" گویان - اشک آورش را شلیک کرد.
او یک بسیجی واقعی بود.

دوشنبه، آذر ۲۳

کیوسک

جا داره خدمت دوست عزیزمون که از راه دور و از آغوش گرم لونا شاد "ته این تونل وحشت می بینن یه نوری هست" عرض کنم که نوری که می فرمایید یحتمل چراغ قطار جلوییه ست که عنقریب باهاش شاخ به شاخ خواهیم شد.
باشد که بعد از برخورد همگی دردشت های سبز موعود محشور و به چرا مشغول گردیم.

سپاه

ارگان رسمی خداوند (ع) در زمین.

پ.ن. جف آزاد شد. خب حالا مجتبی هاشمی رو آزاد کنید.


چهارشنبه، آذر ۱۸

آمریکا، اسرائیل، روسیه، چین، انگلیس، منافق، ضد ولایت فقیه، بسیجی، دیکتاتور، ...

"مرگ بر" حیا کن / کشورمو رها کن

پ.ن.
تا وقتی یکی باید بمیره تا ما به اهدافمون برسیم
یا تا وقتی هدفمون اینه که یکی بمیره
و خلاصه تا احمدی نژاده
هر روز همین بساطه.

سه‌شنبه، آذر ۱۷

جان ناقابل؛ اهدایی از دانشجویان

می فرمودند که:
علمدار ولایت
دانشجویان فدایت

خب من از کی باید بپرسم که منی که دانشجو هستم اما نمی خوام جاییم فدای کسی بشه تو فلسفه ی اعتقادی شما دقیقاً کجای کی به حساب میام؟
پیچیده است، نه؟ سیاست همینه دیگه.

پ.ن.
برادر بسیجی! ما مشکلی با "جانم فدای رهبر" شما نداریم. مسأله اینجاست که اگر واقعاً قضیه بخواد این شکلی باشه باتوم و اشک آور باید دست ما باشه، بادکنک و روبان دست شما. این چیزی که الآن دارید فدای رهبر می کنید جان ماست برادر. اشتباه گرفتید.
پ.ن.1. جف را آزاد کنید! بی شوخی.

16 آذر

در بدبینانه ترین حالت، اقل فایده ی روز دانشجوی امسال این بود که حالا دانشجویان عرزشی این دوره ی دانشگاه امام صادق یه عکس یادگاری دسته جمعی با سردر فنی  دانشگاه تهران دارند.
هم واسه جشن فارغ التحصیلی شون خوبه، هم برای ارتقا سطح علمی شون.

Context

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی / این ره که تو می روی به ترکستان است
مثل فوق در کشوری که در هفته 2 پرواز به مکه و 5 پرواز به آنتالیا دارد چه کاربردی خواهد داشت؟


پ.ن. مذهب در کشوری که 40 دقیقه بحث ورزشی در حوزه ی مربیگری فوتبال با بیش از ده بار ارجاعات مختلف به خداوند، ولی عصر و شهادات و امدادهای ایشان همراه است چطور؟
پ.ن.تکمیلی. برادر من! فرزندان ذکور ابنا بشر در سنین سرشار از کنجکاوی طفولیت با آلات تازه کشف شده ی تناسلیشان کمتر از این بازی می کنند که شما با دین و خدا و پیغمبر.
پ.ن.تکمیلی1. و ایران جایی است که تمام مباحث اعم از استقرایی، استنتاجی و شهودی در آن به مدد قسم و آیه اثبات می شود.

آرتروز

دیروز گردن کلفت کردید
امروز گردن کلفتی
فردا
بی شک از آن ماست.

پ.ن. که گردن کلفت کنیم و گردن کلفتی
یا گردن بزنیم گردن کلفتان را؟
نمی دانم. شاید هر دو.
کاش هیچ کدام.

پ.ن.1.فرضیه ای هست که بیان می کند که دیروز و امروز وفردا
به هرحال ما را جز گردنی از مو باریکتر نصیب نیست.
ترجیح می دهیم باور نکنیم.

پ.ن.2. تفاوت چندانی حاصل نخواهد شد اگر عوض کنیم جای زرافه ها و کرگدن ها را.
کاش می شد همه با هم قاطرهایی باشیم با گردن های نرمال.
پ.ن.تکمیلی. نمی دانم چرا "افسارهای فری سایز" در ذهنم از این جمله ی آخر جدا نمی شود.