جمعه، خرداد ۱۴

قانون شماره ی 3 وبلاگ نویسی

شما با تمامی فرزندان آدم تفاوت های بنیادی دارید، اساساً ابنرمالید، این تفاوت ها مایه ی آزار شماست و شما موظفید هر از گاه طی پستی به دلخواه به یکی از دو مقوله ی زیر بپردازید:
الف. به جهانیان خاطرنشان کنید که ناگزیرید مانند دیگران شوید.
یا
ب. کنتراست های تازه ی خود با عالم هستی را به تفصیل شرح داده و مثالی ذکر کنید.

توضیح: گزینه ی الف از بارم بیشتری برخودار است.
1 2

پنجشنبه، خرداد ۱۳

ترک

یک بار که بچشی نیاز را و ببینی که رسم دارد ناپدری روحت شود به عنف، یاد می گیری همیشه آگاهانه مواظب باشی وابسته ی چیزی، کسی نشوی دیگر؛ یاد می گیری هر از گاهی خیال خودت را راحت کنی که دوباره گرفتار چیزی، کسی نشده ای؛ یادت می ماند تمرین کنی ترک -بدون درد و خون ریزی- همه چیز را، همه کس را؛ حتی اگر آن چیز به خوبی سیگار باشد.

دوشنبه، خرداد ۱۰

One of the Last

من نبستم این در را ولی، همه می دانند، خانه ای که متروکه ماند -تو بگو کاخ خسرو، بگو از پولاد، بگو در دل بیستون فرهاد- به حکم طبیعت مخروبه خواهد شد. راه را چه در ببندد، چه آوار؛ نتیجه یکی ست.

یکشنبه، خرداد ۹

و این غمین ترین قصه ی دنیا بود

آدم های قصه گیج و گم و معلق مانده بودند میان داستان های تلخِ به آخر خوش شاهنامه نرسیده ی غمگینشان، غافل که قصه گو مدت هاست خوابش برده.

پ.ن. جاهای بد قصه خوابش برده.

شنبه، خرداد ۸

قبل از مصرف / بعد از مصرف

شما قطعاً نمی توانید با جواب سؤال "زندگی پیش از اکتشاف نفت خام چگونه بود؟" به این پرسش که "زندگی پس از اتمام ذخایر نفتی چه صورتی خواهد داشت؟" پاسخ دهید.

پ.ن. تعمیم دهید.

جمعه، خرداد ۷

Prowblematicity

موافقید که این یک اصل کلی و فراگیر است که هرچه فرآیندی با سرعت بیشتر و در زمان کمتری انجام گیرد، بازدهی آن پایین تر و نتیجه اش ناقص تر و خطاپذیرتر است؟
خب. همین طوری داشتم به این فکر می کردم که زن ها زودتر از مردان به بلوغ فکری می رسند.

پ.ن. بله، من هم مثل شما از این موجود سرد تلخ بی نمک مشمئزکننده ی رقت انگیز حوصله سر بر خسته شده ام. بالأخره.

پ.پ.ن. تولدت مبارک.

چهارشنبه، خرداد ۵

کشف غیظ

هش دارید به آن هنگام که به غایت عصبانی شدید و مشت گره کردید و جایی کوفتید و از عصبانیت فریاد زدید و حین فریاد جملاتی به شدت بی رحمانه در ذهنتان شکل گرفت و همزمان با تشکیلشان به این اندیشیدید که شاید بهتر باشد آنچه به ذهنتان آمده به دهانتان نیاید و وسوسه شدید که ملاحظاتی را لحاظ کنید و کمی از شعله ی کوره ی خشمتان بکاهید، دست نگه دارید! شما در شرف اشتباهی بزرگ هستید. حماقت نکنید. در دم فرآیند تفکر را متوقف نموده، خود را سراپا وقف خشمتان و خشمتان را با تمام قوا صرف تخلیه ی ذهن و دل و روحتان کنید.
آنچه -خصوصاً در امثال این لحظات بحرانی اوج خوفناک صداقت فیل.ترنشده- به ذهن می آید از خاطر نمی رود تا گفته شود. اگر همان لحظه نگوییدش زمانی خواهید گفت که عصبانی نیستید و این، ماله کشیدن را بسیار سخت تر می کند.

دوشنبه، خرداد ۳

حکایت بیست و یکم

داستان ققنوسی که خاکسترش را باد برد...

پ.ن. بوی شوکران از لبانت برمی خاست زیبا.

شنبه، خرداد ۱

::::

اینجا عجیب بوی شوکران پیچیده؛ بوی اضطراب، بوی بی قراری لحظه های یکی مانده به آخر. آنجا چه؟ حسی هست از اساس؟ بویی می آید؟ صدا چطور؟

یکشنبه، اردیبهشت ۲۶

نیستی

و تلی از قیدهای ابدیت معلق مانده اینجا...

پ.ن. "نیستی" به دو شکل خوانده می شود؛ به دو شکل بسیار شبیه به هم.

جمعه، اردیبهشت ۲۴

همین چند لحظه پیش

با بطری آب پرتقال پاکبان و پاکت مارلبرو نشسته ام گوشه ی بالکن، زیر سایه ی  بارانی که بی استعاره نرم می بارد. ابی کنارم از لای دیالوگ های بهروز وثوق در فیلمی که اسمش را نمی دانم می خواند "ماهی تنگ بلور دریا رو خواب میبینه...". سینه ام دیگر جا ندارد انگار؛ دود به زور پایین می رود. سیگار را نصفه پرت می کنم پایین. بلند که می شوم و به سمت در می روم به نظرم می رسد که، مثل چند شب گذشته، حرکت سایه ای را دیده ام در نوری که از اتاقم می تابد. پا می گذارم به اتاق. صندلی ام پشت به من چرخیده. خالی ست. از پشت که خالی به نظر می رسد. فکر می کنم، نه، آرزو می کنم خدا را، وقتی می رسم روبروی صندلی، مثل یک موجود کوچک افسانه ای، ببینم که نشسته آنجا، با لبخند، منتظرم، و دارد با انگشت هایش بازی می کند. سلام کنیم، حال و احوال کنیم و درد دل، بگویم که دلم تنگ شده برایش و بنشینیم تا صبح، قبل از این که کسی بیدار شود، یواشکی گپ بزنیم. و من یک بار برای همیشه باورش کنم، یک باره همه ی سؤال هایم را با هم بپرسم، یک بار مطمئن شوم که جوابی هست، بدانم که کسی هست که تمام جواب ها را یک جا داشته باشد، بدانم کسی هست که همیشه بداند چه باید کرد؛ خیالم راحت شود و دم صبح، هوا که داشت روشن می شد پرده را ببندم، گلوله شوم زیر پتو و با لبخند، در حالی که نشسته بالای سرم، یا دستی به سرم می کشد حتی، بخوابم.
سه قدم فاصله ی در بالکن تا صندلی تمام این رؤیا را قد می دهد.
 صندلی خالیست. می روم بطری را می گذارم در یخچال، می نشینم پای لپتاپ و شب ابی را دانلود می کنم. و هر از گاهی سری می گردانم سمت صندلی ام که هنوز، که همیشه خالیست.

شنبه، اردیبهشت ۱۸

یه روایت قدیمی چینی واقع بینانه هس که می گه:

اگه از صمیم قلب چیزی رو بخوای و قلبت پاک و خالص باشه، قطعاً اون چیزو از دست می دی.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۶

Broken Down, Hurt Again, It Never Ends*

Well,you know,it may all be God's way of telling us "f*ck you".

*

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۴

:::.

آن مرد آمد.
آن مرد با بغض آمد.
آن مرد خدا ندارد.
آن مرد او یش رفته.
آن مرد من ندارد.
آن مرد پایان قصه اش را گم کرده.
آن زن در باران رفت.
آن مرد با بغض می ماند.

جمعه، اردیبهشت ۱۰

Instead

F*ck you in the ass.
Shoot me in the head.

پنجشنبه، اردیبهشت ۹

مستم. نمی دانم

تمام زندگی را با تو تجربه کردم. امشب هم مستی را به یادت.
هستی به هر حال.
هستی همیشه.
عشق من.
گرچه نمی خواهم.

پ.ن. یادتون باشه نذارید پاک کنم، ادیت کنم این پستو. عصمتش مهمه.

چهارشنبه، اردیبهشت ۸

خلیفة الله فی الملک لی لی بوت

نشئه ی سیگار،
مست بیت مالت،
خمار پورنو،
غمگین حماقت،
خشمگین حسادت،
مرده ی متحرک؛
اشرف مخلوقات.

پ.ن. گه

سه‌شنبه، اردیبهشت ۷

آری، این چنین است برادر

 این چنین است که ما،
ملحدان رقت بار و ترحم برانگیز عصر درخشان استخرهای کم عمق خانگی،
- که طرح بی کرانی از دریا ضمیمه ی تصورمان از شناییدن بود-
هراسان و ناباور
بغض های ترک خورده مان را با دود بند می زنیم؛
تفبند می کنیم.

پ.ن. یاد نادر ابراهیمی -همچون وامش بر گردن ما- ماندگار.

خدا در آلتونا حرف می زند

قضیه اجرای فوق العاده تان نیست. شکوه رو به افول بازی بهزاد فراهانی هم؛ قضیه ی بغض بود و بهانه. همین.

پ.ن. از این پس در بلاگر خواندن مکروه است، نوشتن قدغن.

یکشنبه، اردیبهشت ۵

پنج عصر؛ حوالی پل کالج

خلوت ترین خیابان دنیاست انقلاب وقتی هوا می گیرد و عطرت می پیچد و میان خاطراتت قدم می زنم.

پ.ن. هیچکس هیچ وقت نفهمید که بویایی حسی مطلقاً متافیزیکی ست.

شنبه، اردیبهشت ۴

جناب آقای خدا!ء

اگر معادی بود و قرار شد حساب کتاب کنیم اول اولیا و مقربین و فرشته ها و نوچه ها موچه هاتو می فرستی بیرون، تو جواب منو می دی، تکلیف منو روشن می کنی که چه ترمالی زدی با این خلقتت، چه گندی زدی تو زندگی بنی بشر، بعد می رسیم به این که من چه گهی خوردم تو این دنیا. شد؟

پنجشنبه، اردیبهشت ۲

To Whomever It May Concern

I deserve to live as shallow, stupid, meaningless and emptey as I want. Got it?

پ.ن. دنده دو

چهارشنبه، اردیبهشت ۱

In a 3rd World Nation - but not exclusively

Intellect is a luxury you just can't afford.

Imperfect

تو همیشه چیزی کم داشتی. حتی آن قدر که باید بد هم نبودی.

پ.ن. و این قطعاً یک ستایش نیست.

سیگارش را گیراند، پک عمیقی زد، نگاه حاکی از تجربه اش را -گویی که تصویر خاطره ای را در ذهن تجسم می بخشد- از دوستان فیلسوف منحرف جنسی اش به سوی افق گرداند و گفت: بله

موقعیت هایی که از ابتدا می دانید به فاجعه ختم خواهند شد معمولاً به چیزهای خیلی بدتری ختم می شوند.