تعدادی ر.أ.ی س.ب.ز رنگ از یک سال پیش از صندوق های وزارت کشور خارج شده و تا کنون به صاحبانش مراجعه نکرده است. از یابنده/سارق تقاضا داریم با بازگرداندن آرا مفقوده ملتی را از بهت و نگرانی برهانند.
شما با تمامی فرزندان آدم تفاوت های بنیادی دارید، اساساً ابنرمالید، این تفاوت ها مایه ی آزار شماست و شما موظفید هر از گاه طی پستی به دلخواه به یکی از دو مقوله ی زیر بپردازید:
الف. به جهانیان خاطرنشان کنید که ناگزیرید مانند دیگران شوید.
یا
ب. کنتراست های تازه ی خود با عالم هستی را به تفصیل شرح داده و مثالی ذکر کنید.
یک بار که بچشی نیاز را و ببینی که رسم دارد ناپدری روحت شود به عنف، یاد می گیری همیشه آگاهانه مواظب باشی وابسته ی چیزی، کسی نشوی دیگر؛ یاد می گیری هر از گاهی خیال خودت را راحت کنی که دوباره گرفتار چیزی، کسی نشده ای؛ یادت می ماند تمرین کنی ترک -بدون درد و خون ریزی- همه چیز را، همه کس را؛ حتی اگر آن چیز به خوبی سیگار باشد.
من نبستم این در را ولی، همه می دانند، خانه ای که متروکه ماند -تو بگو کاخ خسرو، بگو از پولاد، بگو در دل بیستون فرهاد- به حکم طبیعت مخروبه خواهد شد. راه را چه در ببندد، چه آوار؛ نتیجه یکی ست.
شما قطعاً نمی توانید با جواب سؤال "زندگی پیش از اکتشاف نفت خام چگونه بود؟" به این پرسش که "زندگی پس از اتمام ذخایر نفتی چه صورتی خواهد داشت؟" پاسخ دهید.
موافقید که این یک اصل کلی و فراگیر است که هرچه فرآیندی با سرعت بیشتر و در زمان کمتری انجام گیرد، بازدهی آن پایین تر و نتیجه اش ناقص تر و خطاپذیرتر است؟
خب. همین طوری داشتم به این فکر می کردم که زن ها زودتر از مردان به بلوغ فکری می رسند.
پ.ن. بله، من هم مثل شما از این موجود سرد تلخ بی نمک مشمئزکننده ی رقت انگیز حوصله سر بر خسته شده ام. بالأخره.
هش دارید به آن هنگام که به غایت عصبانی شدید و مشت گره کردید و جایی کوفتید و از عصبانیت فریاد زدید و حین فریاد جملاتی به شدت بی رحمانه در ذهنتان شکل گرفت و همزمان با تشکیلشان به این اندیشیدید که شاید بهتر باشد آنچه به ذهنتان آمده به دهانتان نیاید و وسوسه شدید که ملاحظاتی را لحاظ کنید و کمی از شعله ی کوره ی خشمتان بکاهید، دست نگه دارید! شما در شرف اشتباهی بزرگ هستید. حماقت نکنید. در دم فرآیند تفکر را متوقف نموده، خود را سراپا وقف خشمتان و خشمتان را با تمام قوا صرف تخلیه ی ذهن و دل و روحتان کنید.
آنچه -خصوصاً در امثال این لحظات بحرانی اوج خوفناک صداقت فیل.ترنشده- به ذهن می آید از خاطر نمی رود تا گفته شود. اگر همان لحظه نگوییدش زمانی خواهید گفت که عصبانی نیستید و این، ماله کشیدن را بسیار سخت تر می کند.
با بطری آب پرتقال پاکبان و پاکت مارلبرو نشسته ام گوشه ی بالکن، زیر سایه ی بارانی که بی استعاره نرم می بارد. ابی کنارم از لای دیالوگ های بهروز وثوق در فیلمی که اسمش را نمی دانم می خواند "ماهی تنگ بلور دریا رو خواب میبینه...". سینه ام دیگر جا ندارد انگار؛ دود به زور پایین می رود. سیگار را نصفه پرت می کنم پایین. بلند که می شوم و به سمت در می روم به نظرم می رسد که، مثل چند شب گذشته، حرکت سایه ای را دیده ام در نوری که از اتاقم می تابد. پا می گذارم به اتاق. صندلی ام پشت به من چرخیده. خالی ست. از پشت که خالی به نظر می رسد. فکر می کنم، نه، آرزو می کنم خدا را، وقتی می رسم روبروی صندلی، مثل یک موجود کوچک افسانه ای، ببینم که نشسته آنجا، با لبخند، منتظرم، و دارد با انگشت هایش بازی می کند. سلام کنیم، حال و احوال کنیم و درد دل، بگویم که دلم تنگ شده برایش و بنشینیم تا صبح، قبل از این که کسی بیدار شود، یواشکی گپ بزنیم. و من یک بار برای همیشه باورش کنم، یک باره همه ی سؤال هایم را با هم بپرسم، یک بار مطمئن شوم که جوابی هست، بدانم که کسی هست که تمام جواب ها را یک جا داشته باشد، بدانم کسی هست که همیشه بداند چه باید کرد؛ خیالم راحت شود و دم صبح، هوا که داشت روشن می شد پرده را ببندم، گلوله شوم زیر پتو و با لبخند، در حالی که نشسته بالای سرم، یا دستی به سرم می کشد حتی، بخوابم.
سه قدم فاصله ی در بالکن تا صندلی تمام این رؤیا را قد می دهد.
صندلی خالیست. می روم بطری را می گذارم در یخچال، می نشینم پای لپتاپ و شب ابی را دانلود می کنم. و هر از گاهی سری می گردانم سمت صندلی ام که هنوز، که همیشه خالیست.