ل.ا.ل.م - نقطه
سهشنبه، تیر ۸
دوشنبه، خرداد ۳۱
یکشنبه، خرداد ۳۰
کپی برابر کشک
ای تمامی کسانی که عطر خاک باران خورده سرمستتان می کند!
آیا می دانید شلنگ گرفتن توی کوچه هم موجب تولید همین بو می شود؟
پ.ن. مشق شب:
با نگاه به زندگی خود سه نمونه ی مشابه برای مثال بالا ذکر کنید.
شنبه، خرداد ۲۹
پنجشنبه، خرداد ۲۷
سهل و منعطف
صرف علم و اذعان به این که موجود گهی هستید فروتنی نیست. گه تر دانستن دیگران هم غرور معنی می دهد.
چهارشنبه، خرداد ۲۶
امثال و حکم
گویند "سگ رو چه بزنی، چه بترسونی".
و منشأ این مثل را سالگرد 25 خرداد و حضور گسترده ی نیروهای امنیتی در سطح شهر از ترس تجمع دانسته اند.
سهشنبه، خرداد ۲۵
Long Live Doggy
آیا شما هم از سنگینی عوامل حکومتی بر پشتتان وقتی دمر خوابیده اید رنج می برید؟
سکوت چرا؟
بپا خیزید تا همه با هم در تجمع بعدی یک صدا خواستار تغییر پوزیشن فاعلان نظام شویم.
پ.ن. چطوره؟
پ.ن. چطوره؟
شنبه، خرداد ۲۲
روزی که انقلاب به گاف رفت
یک سال پیش در چنین شبی ناگهان پرده برانداختند و مردم از فرداش به خیابان ها ریختند که "یعنی چه؟"، و این سؤال همچنان به قوت خود باقیست..
پ.ن. در حالی که بر خلاف انتظارات چیز جذابی پشت پرده نبود.
پ.پ.ن. نه خیر آقاجان. اصلاً هم خنده ندارد. خیلی هم بی مزه ست. مگر چیز خنده داری بود پارسال که حالا بخندی بهش؟ برو به جاهای دیگرت بخند.
پنجشنبه، خرداد ۲۰
20:30
سومین درخواست مجوز 9 حزب اصلاح طلب برای راهپیمایی در روز 22خرداد توسط وزارت کشور بررسی و به دلیل غلط املایی رد شد.
جمعه، خرداد ۱۴
قانون شماره ی 3 وبلاگ نویسی
شما با تمامی فرزندان آدم تفاوت های بنیادی دارید، اساساً ابنرمالید، این تفاوت ها مایه ی آزار شماست و شما موظفید هر از گاه طی پستی به دلخواه به یکی از دو مقوله ی زیر بپردازید:
الف. به جهانیان خاطرنشان کنید که ناگزیرید مانند دیگران شوید.
یا
ب. کنتراست های تازه ی خود با عالم هستی را به تفصیل شرح داده و مثالی ذکر کنید.
پنجشنبه، خرداد ۱۳
ترک
یک بار که بچشی نیاز را و ببینی که رسم دارد ناپدری روحت شود به عنف، یاد می گیری همیشه آگاهانه مواظب باشی وابسته ی چیزی، کسی نشوی دیگر؛ یاد می گیری هر از گاهی خیال خودت را راحت کنی که دوباره گرفتار چیزی، کسی نشده ای؛ یادت می ماند تمرین کنی ترک -بدون درد و خون ریزی- همه چیز را، همه کس را؛ حتی اگر آن چیز به خوبی سیگار باشد.
دوشنبه، خرداد ۱۰
One of the Last
من نبستم این در را ولی، همه می دانند، خانه ای که متروکه ماند -تو بگو کاخ خسرو، بگو از پولاد، بگو در دل بیستون فرهاد- به حکم طبیعت مخروبه خواهد شد. راه را چه در ببندد، چه آوار؛ نتیجه یکی ست.
یکشنبه، خرداد ۹
و این غمین ترین قصه ی دنیا بود
آدم های قصه گیج و گم و معلق مانده بودند میان داستان های تلخِ به آخر خوش شاهنامه نرسیده ی غمگینشان، غافل که قصه گو مدت هاست خوابش برده.
پ.ن. جاهای بد قصه خوابش برده.
پ.ن. جاهای بد قصه خوابش برده.
شنبه، خرداد ۸
قبل از مصرف / بعد از مصرف
شما قطعاً نمی توانید با جواب سؤال "زندگی پیش از اکتشاف نفت خام چگونه بود؟" به این پرسش که "زندگی پس از اتمام ذخایر نفتی چه صورتی خواهد داشت؟" پاسخ دهید.
پ.ن. تعمیم دهید.
جمعه، خرداد ۷
Prowblematicity
موافقید که این یک اصل کلی و فراگیر است که هرچه فرآیندی با سرعت بیشتر و در زمان کمتری انجام گیرد، بازدهی آن پایین تر و نتیجه اش ناقص تر و خطاپذیرتر است؟
خب. همین طوری داشتم به این فکر می کردم که زن ها زودتر از مردان به بلوغ فکری می رسند.
پ.ن. بله، من هم مثل شما از این موجود سرد تلخ بی نمک مشمئزکننده ی رقت انگیز حوصله سر بر خسته شده ام. بالأخره.
پ.پ.ن. تولدت مبارک.
پ.پ.ن. تولدت مبارک.
چهارشنبه، خرداد ۵
کشف غیظ
هش دارید به آن هنگام که به غایت عصبانی شدید و مشت گره کردید و جایی کوفتید و از عصبانیت فریاد زدید و حین فریاد جملاتی به شدت بی رحمانه در ذهنتان شکل گرفت و همزمان با تشکیلشان به این اندیشیدید که شاید بهتر باشد آنچه به ذهنتان آمده به دهانتان نیاید و وسوسه شدید که ملاحظاتی را لحاظ کنید و کمی از شعله ی کوره ی خشمتان بکاهید، دست نگه دارید! شما در شرف اشتباهی بزرگ هستید. حماقت نکنید. در دم فرآیند تفکر را متوقف نموده، خود را سراپا وقف خشمتان و خشمتان را با تمام قوا صرف تخلیه ی ذهن و دل و روحتان کنید.
آنچه -خصوصاً در امثال این لحظات بحرانی اوج خوفناک صداقت فیل.ترنشده- به ذهن می آید از خاطر نمی رود تا گفته شود. اگر همان لحظه نگوییدش زمانی خواهید گفت که عصبانی نیستید و این، ماله کشیدن را بسیار سخت تر می کند.
دوشنبه، خرداد ۳
شنبه، خرداد ۱
::::
اینجا عجیب بوی شوکران پیچیده؛ بوی اضطراب، بوی بی قراری لحظه های یکی مانده به آخر. آنجا چه؟ حسی هست از اساس؟ بویی می آید؟ صدا چطور؟
یکشنبه، اردیبهشت ۲۶
نیستی
و تلی از قیدهای ابدیت معلق مانده اینجا...
پ.ن. "نیستی" به دو شکل خوانده می شود؛ به دو شکل بسیار شبیه به هم.
پ.ن. "نیستی" به دو شکل خوانده می شود؛ به دو شکل بسیار شبیه به هم.
جمعه، اردیبهشت ۲۴
همین چند لحظه پیش
با بطری آب پرتقال پاکبان و پاکت مارلبرو نشسته ام گوشه ی بالکن، زیر سایه ی بارانی که بی استعاره نرم می بارد. ابی کنارم از لای دیالوگ های بهروز وثوق در فیلمی که اسمش را نمی دانم می خواند "ماهی تنگ بلور دریا رو خواب میبینه...". سینه ام دیگر جا ندارد انگار؛ دود به زور پایین می رود. سیگار را نصفه پرت می کنم پایین. بلند که می شوم و به سمت در می روم به نظرم می رسد که، مثل چند شب گذشته، حرکت سایه ای را دیده ام در نوری که از اتاقم می تابد. پا می گذارم به اتاق. صندلی ام پشت به من چرخیده. خالی ست. از پشت که خالی به نظر می رسد. فکر می کنم، نه، آرزو می کنم خدا را، وقتی می رسم روبروی صندلی، مثل یک موجود کوچک افسانه ای، ببینم که نشسته آنجا، با لبخند، منتظرم، و دارد با انگشت هایش بازی می کند. سلام کنیم، حال و احوال کنیم و درد دل، بگویم که دلم تنگ شده برایش و بنشینیم تا صبح، قبل از این که کسی بیدار شود، یواشکی گپ بزنیم. و من یک بار برای همیشه باورش کنم، یک باره همه ی سؤال هایم را با هم بپرسم، یک بار مطمئن شوم که جوابی هست، بدانم که کسی هست که تمام جواب ها را یک جا داشته باشد، بدانم کسی هست که همیشه بداند چه باید کرد؛ خیالم راحت شود و دم صبح، هوا که داشت روشن می شد پرده را ببندم، گلوله شوم زیر پتو و با لبخند، در حالی که نشسته بالای سرم، یا دستی به سرم می کشد حتی، بخوابم.
سه قدم فاصله ی در بالکن تا صندلی تمام این رؤیا را قد می دهد.
صندلی خالیست. می روم بطری را می گذارم در یخچال، می نشینم پای لپتاپ و شب ابی را دانلود می کنم. و هر از گاهی سری می گردانم سمت صندلی ام که هنوز، که همیشه خالیست.
شنبه، اردیبهشت ۱۸
یه روایت قدیمی چینی واقع بینانه هس که می گه:
اگه از صمیم قلب چیزی رو بخوای و قلبت پاک و خالص باشه، قطعاً اون چیزو از دست می دی.
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۶
سهشنبه، اردیبهشت ۱۴
:::.
آن مرد آمد.
آن مرد با بغض آمد.
آن مرد خدا ندارد.
آن مرد او یش رفته.
آن مرد من ندارد.
آن مرد پایان قصه اش را گم کرده.
آن زن در باران رفت.
آن مرد با بغض می ماند.
جمعه، اردیبهشت ۱۰
اشتراک در:
پستها (Atom)
