یکشنبه، دی ۱۸

اینک تماشاگری که روایت می کند

حالا فقط دلم می خواهد در آخرین تصویر این اجرا تمام آن ها که دوستشان داشته ام را - آن گونه که دوستشان دارم، آن گونه که به خاطرشان می آورم- یکجا در آغوش بکشم و همچنان که در آغوششان -بی حرف و با صدا- می گریم صحنه تاریک شود. و صدای پایان بیاید؛ صدای مرگ. صدای اثر کردن -و نه خود تیر- صدای اثر کردن تیر خلاص. صدای افتادن مرد. صدای گریه. صدای تشویق تماشاچیان. صدای خالی شدن تالار.
و دلم بیش از همیشه می خواست که این آخرین سطور آخرین میزانسن را برای تک تک بازیگران صحنه ی آخرم شرح دهم؛ یا به گوششان برسانم لااقل. اما می دانم که کارگردان این نمایش من نبوده ام. من تنها تماشاگری بودم، با بغضی سنگین؛ به انتظار بهانه ای، نشانه ای از آن چه حس می کند تا بشکند. خواست من تصویرها را نساخت؛ این تصویر آخر را هم.

پ.ن. و این یعنی تراژدی.

پ.پ.ن. زندگی ماله هایی است که بر اشتباهاتمان می کشیم.

سه‌شنبه، خرداد ۳۱

دوشنبه، اردیبهشت ۱۲

سیگار

اژدهاییم که پشت و رو شده.
آتش فرو می دهیم به هر دممان.

پ.ن. باید فتحه می ذاشتم؟

پنجشنبه، فروردین ۱۸

لیوان خالی ست

تو نیمه ی پر لیوان بودی.

دوشنبه، فروردین ۱۵

یکی بود، یکی نبود

آخر قصه را همان اول لو داده بودند؛
ما بچه بودیم، نمی فهمیدیم.

دوشنبه، فروردین ۸

جمعه، فروردین ۵

:.:.:

مانند بغض مانده در آوازیم؛ سنگین و پرطنین و ترک خورده
ما آرزوی مرده ی پروازیم در پیله های کوچک تنهایی

شنبه، اسفند ۲۱

تنگ

هر سال یک عالمه ماهی قرمز زندگی می کند در تنگ هایمان. هر سال یک عالمه ماهی قرمز می میرد.
مردن ماهی قرمزها را اما کسی ندیده تا به حال. یا اگر دیده نفهمیده که دارد مردن یک ماهی قرمز را می بیند.
همیشه ماهی قرمزها یا زنده اند که خب هستند دیگر، یا مرده اند و می اندازمیشان دور و تخممان، این همه ماهی قرمز.
خب دیگر. چی می شود کرد؟ چنین است رسم روزگار*. ماهی قرمزها هم مثل ما. خونشان که از ما رنگین تر نیست.

پ.ن. برای کلیشه ی دوهزار پانصد ساله مان نوآوری از نافم در بیاورم؟


---------------------------------------------------------------------------------------
* کورت ونه گات. رحم الله من یقرأ فاتحه مع الصلواة .

پنجشنبه، اسفند ۱۹

حکایت مرد نیمه کاره

حکایت مردی که خود را کشت و نمرد و بر گور خود می گریست.

پ.ن. من که با دست های خودم اینجا خاکش کردم.
حالا اگر بر سنگی می گریم که زیرش مرده ای نیست، کار این گورکن های حرامزاده ی بی وجدان است.

پ.پ.ن. لعنت به گورکن ها. لعنت به گورکن ها.

جمعه، دی ۲۴

روزی روزگاری

تمامی شخصیت ها، اسامی، حوادث و مکان های این داستان، خیالی و ساخته ی ذهن نویسنده است؛ یا لااقل نویسنده دوست دارد این طور خیال کند.

اگر زمانی نوشتم داستان هایم را قطعاً با این جمله آغازشان می کنم.

شنبه، آذر ۲۷

رد چرخ وانت، جای سم اسب

عاشورا آب نبود، خون که فراوان بود. مشکل از آن هاست که ننوشیدند وگرنه ببین گونه های گلگون خون آشامان همیشه تا امروز را.

شنبه، آذر ۲۰

عمق گمشده

نه از آلودگی هواست،
نه از فتوحات سیگار در نبرد با ریه؛
تو که نیستی
نفس کم می آورم.



یکشنبه، آذر ۱۴

به حافظ که نمی دانست های لایت یعنی چه

غمناک هم نباشد، عجیب نیست؟
مویش را سیاه نمی خواهد،
روزم را چرا.

سه‌شنبه، آذر ۹

چون دو دریچه

هم او تنهاست، هم من
نشسته ایم رو به روی هم
حرفی نیست، 
نگاه چرا
من او به نگاه می کنم، او به من
نه او به سمتم می آید، نه من به او نزدیک می شوم
می رویم
هر دو تنها می رویم
هر دو تنها می مانیم
من و شب.

پ.ن. چرا از هرچی می نویسم بدم میاد؟

چهارشنبه، آبان ۲۶

گوسفندتان مبارک

کدام خدا؟ کدام آسمان؟ کدام گوسپند؟ ما که هرچه نگاه می کنیم چیزی اگر می بارد چاقوی برّاست.

یکشنبه، آبان ۱۶

جیب ها را باید شست

جیب ها
نه پاکت های سیگار را خوب مخفی می کنند
نه تنهایی دست هایی را
که از بغض می لرزند
نه از سرما.

سه‌شنبه، آبان ۴

در باب "گیومه"ء

تو
   با تمام سختی
                روزی
عشق من بودی.
حالا
    هنوز
        "عشق" من هستی
                  اما
                     عشق "من" نیستی
دنیا
    با تمام سختی
                روزی
                    جای بهتری برای زیستن بود
وقتی گیومه نداشت.


پ.ن. این شعر سپید نیست، یبوست مغز است. من هنوز هم از شعر سپید متنفرم.

شنبه، مهر ۲۴

چهارشنبه، مهر ۲۱

گولمان زدند

پس چرا هیچ کس قبل از این که شروع کنیم نپرسید که ما کرم های بی چنگ و دندان پیله های به این کلفتی را با کجایمان قرار است بدریم آخر؟

یکشنبه، مهر ۱۸

::::

بیضه ی سقراط با ما نیست رویاروی مرگ
ورنه جام روزگار از شوکران لبریز شد*


* محصول مشترک من و حسین منزوی. در واقع فقط بیضه ش از من بود.

:::.

مثل گاوی در یک میدان خالی بزرگ، که نزدیک ترین نزدیکش گاوباز است. بقیه، از روی سکوها نگاه می کنند فقط.
بیا ماتادور. من و توییم. بگذار یک بار دیگر به سوی آغوشت بدوم.

دوشنبه، مهر ۱۲

دل شنیدن داری؟

شاید "شاید" شرحم دهد.
سیگار می کشم شاید که بمیرم. انتظار می کشم شاید که بیایی. جان می کنم شاید که بخوابم. می خندم شاید که پشت دیواری باشی باز و باز ندانم. شاید نداند کسی این خنده ها دیگر آن خنده ها نیست. شاید روزی دیگر دلتنگ آن چه بوده ام نباشم. شاید تن دهم روزی. راستی، تن دادن راحت تر است یا جان دادن؟  "مرگ سخن دیگری ست؛ مرگ سخن ساده ای ست". شاید قطعیت مرگ لازم است میان این همه احتمال. 
شاید روزی کسی پیدا شد و زبانی یافت برای این که منم. شاید روزی کسی توانست بنویسد این ها را. من نمی توانم اما؛ من نتوانستم. شاید مرده باشم که بگویی بنویس وننویسم، نتوانم. 
شاید کسی جایی اشتباه نوشت داستان ما را. شاید جایی میانه ی داستان راوی تب کرد. شاید هذیان بود پایانش. شاید باید پاک می شد و از اول می نوشت. شاید زندگی ویراستار کم دارد. شاید فراموشم کنی یک روز. شاید بخندی و ندانم که دروغ است. شاید روزی از کنار غریبه ای بگذری و باز -هنوز- عطرت دیوانه اش کند. شاید این یک عاشقانه ی آرام نبود. شاید اشک صفحه کلید را خراب نکند.

پ.ن. بفرما :)
پ.پ.ن. چله ی پست قبلی شد این پست. هه.

چهارشنبه، شهریور ۳

بعد از این اگر باشم در نبود خواهم بود

اینجانب، ک، فرزند ک، بدین وسیله رسماً اعلام می کنم که دیگر هیچ حرفی برای گفتن، هیچ حرف گفتنی ندارم.
تمام.

پ.ن. مثل تاب بی تابی، مثل رنگ بی رنگی.

جمعه، مرداد ۲۹

The Missing Quote

Hope is a lie essentially told and inevitably revealed.
    potentially Nietzsche!

Deceivism

بدبین ها خودشان را گول می زنند. خوش بین ها بقیه را.